یک روز در خدمت خادمین

یک روز تفتیده داغ تابستان که خون تو رگ ادم به جوش میاد وقتی به قصر میرسی و با لبخند بهرام خسرویانی مواجه میشی انگار که خنکای لذت بخشی تمام وجودت را فرا میگیره .

اولش فکر میکردم تنهائی چطور از پس این کار یر میام بعدش دیدم نه من تنها نیستم حمایت این دو تا مرد کمک بزرگیه که من باید روش حساب کنم بعدش دیدم حمایت همه همکیشها از تمام دنیا مثل اینکه تابستان دیگه اونقدرها هم تفتیده نیست .مثل اینکه فروهر تمام اون نیک مردان و نیک زنانی که اونجا آرام گرفتن به کمک اومده تا تابستان برای اون درختها تحمل پذیر باشه .خوب اون درختها وفادار به اون ادما هستند قطعا مزد وفاداریشان را دارند میگیرند.

امیدوارم فروهر این نیکان نگه دار شما خیر اندیش گرامی هم باشه اینجوری تابستانها خنک تر و زمستانها گرم تر میشه

دلهاتون همیشه بهاری باشه